یلدا بود... !

 

چند سالی میشه که دیگه شبی به نام یلدا معنی خاصی نداره واسم .یه زمانی ... نه خیلی دور ... شاید پونزده سال پیش ، همه چی یه طور دیگه بود .جمعی بود ، دور هم بودنی بود ، خنده و شوخی و گپی برای بزرگترها و بازی و شلوغ کاری واسه ما بچه ها ...

الان دیگه چیزی از اون وقتا باقی نمونده . مادربزرگی حتی ، که خونه اش جمع بشیم ، انار دون شده با پونه و نمک بخوریم ،لبوی داغ و قرمز و شیرین ، باقالی پخته و آش رشته ای که فقط خونه مادربزرگ می تونی نظیرش رو بخوری .

حتی دیگه سرمایی هم نیست مثل قدیم که یخ بزنیم و بچسبیم به بخاری . بارونی نیست که زیرش آرزو کنیم برای یلدای سال بعد...

چند سالی میشه که دیگه هیچ چی مون به قرار خودش نیست ، چند سالی میشه که دیگه حتی آئین هامون هم خاطره شده ...

بگذریم ...

یلداتون خوش دوستان . کاش برای بچه هامون به این تلخی نباشه ...

 


دیوار نوشت :   آن شب که کسی بریقه اش گل زده بود

                           تا حجله تو نگاه من پل زده بود

                        در سردی برف شادی ات می لرزید

                        مردی که به تنهایی خود زل زده بود !

 

امیرعلی

 

مطب مثل همیشه شلوغه . یه ساعتی طول میکشه تا نوبتم بشه . اینو منشی میگه . ترجیح میدم همینجا بشینم و منتظر بمونم . سرو صدای زیادی هست . انگار توی یه کندوی زنبور باشی . تلفن پشت سر هم زنگ می خوره .

صدای گریه و شلوغ کاری بچه هایی که با مادراشون اومدن هم بساطی درست کرده . بیشتر از همه اما حواسم به پسر بچه ای تقریبا چهار ساله میره که همه اش می خنده و از کوچیکترین وسیله واسه بازی و سرگرمی استفاده میکنه . بی اختیار بهش لبخند می زنم . نمونه بارز یه پسر بچه شیطون و شاد .

دینگ! صدای زنگ این یعنی نفربعدی میتونه وارداتاق دکتر بشه .

_ شماره ۳۵ بفرمایید داخل .

شماره ۳۵ ، مادر پسرک چهار ساله ، دست بچه اش رو میگیره و می خواد وارد اتاق دکتر شه که منشی میگه :

- خانوم ... خانوم ... ورود بچه ها ممنوعه ! باید بیرون بمونه .

پسر که میشنوه ، محکم پای مادرش رو میچسبه

- می خوام بیام ... می خوام بیام ...

مادر سعی میکنه بچه روازخودش دورکنه وقانع اش کنه واسه موندن :

- امیرعلی... اگه پس خوبی باشی و بمونی اینجا واسه ات یه ماشین خوشگل می خرم .

- نه... می خوام بیام ... می خوام بیام ...

دینگ !

- خانوم زود باشین . دکتر منتظرن . می بینین که چقدر شلوغه . می خواین نوبتتون رو بدین به کسی دیگه ؟

زن دوباره سعی میکنه اینبار با تحکم دستای بچه رو از مانتوش جدا کنه ... بچه بیشتر بهش می چسبه . از نگاهش معلومه که ترسیده ...

دارم از بین صندلیا راهی پیدا می کنم که برم جلوتر و پیشنهاد نگه داشتنش رو به مادرش بدم که یه هو ...

شترق !  انگار این سیلی به گوش من خورده . تمام تنم یخ می کنه .از کسایی که رو بچه ها دست بلند میکنن خوشم نمیاد . اون هم بخاطر همیچین دلیل مسخره ای .

پسر کوچولو هیچی نگفت . فقط یه قدم عقب رفت و چسبید به دیوار ... مادر بین دلجویی از بچه اش و رفتن به اتاق دکتر مردد بود که .... دینگ ! مادر دکتر رو انتخاب کرد .

باورش برام سخت بود ، اما امیر علی حتی یه قطره اشک هم نریخت . با اینکه چشاش از شدت اشک درشت تر بنظر می اومد و جای انگشت های مادرش رو صورتش قرمز بود ...

وقتی زن از اتاق دکتر بیرون اومد . بچه رو بغل کرد و بلند بلند توضیح میداد که سه تای دیگه خونه داره و این از همه کوچیکتره و کلافه اش کرده و همه پشت سر هم هستن و ...

و نگفت بچه مقصر حماقت ما بزرگترا نیست . نگفت که خدا لعنت کنه اونی رو که این تخم لق رو تو دهن مردم شکست که: هر آنکس که دندان دهد ، نان دهد ...و نگفت بچه ای که دنبال مهر مادرشه و کتک تحویل می گیره ، پس فردا تو بزرگی چی قراره تحویل بقیه بده و نگفت ....

من چشمم فقط به امیرعلی بود ... پسری که نه دیگه لبخند زد و نه دیگه یه کلمه حرف ...

 


دیوار نوشت : دیوانه ام و تو تهمت مست نزن !

                     از کار گذشته بر دلم بست نزن !

                     ای عابر بی خیال از دور ببین

                     لطفابه دل شکسته ام دست نزن !

 

حس یادش بخیری ...

 

هر سال این وقتا که میشه کلی خاطره برام زنده میشه . عاشورا برای من با خونه بابا حاجی و نذری ظهر عاشوراش معنی داشت .سالی نبود که برای مراسم اونجا نباشیم . عاشق اون شلوغیا و رفت و آمداش بودم . همیشه یه صندلی روی سکو میذاشت و به کارا نظارت می کرد و دستور می داد و همه رو به کار میگرفت . میگفت کار کردن برای نذر امام حسین برکت میاره براتون .

اون سال اما هنوز کوچیکتر از اون بودم که کمک باشم . مثل هر سال از سه روز زودتر خونه بابا حاجی بودیم . و مثل همیشه من چسبیده به دایی کوچیکه . باید می رفت از زیر زمین دیگای بزرگ نذری رو می آورد . همراش رفتم .

خونه بابا حاجی دو تا زیر زمین داشت . اولی حدود بیست پله می خورد و پایین می رفت و دومی که با یه راهرو به اولی وصل بود و باز بیست پله می خورد و پایین تر میرفت . زیرزمین دوم بخاطر نزدیکی و پایین تر بودن از سطح رودخونه همیشه نمناک بود .و استفاده خاصی ازش نمیشد و بیشتر مامن دیگ های نذری عاشورا بود .

اون سال عاشورا به زمستون افتاده بود. چه زمستونی ! با بارونای وحشتناک . یه جورایی سیل اومده بود و زیرزمین دوم رو آب گرفته بود .یادمه که دیگ های نذری که قرار بود دایی بیرون بیاره مثل قایق های سیاه روی آب چرخ می خوردن .

دایی شلوارش رو بالا زد و رفت توی آب ، یکی شون رو گرفت  و یه هو چرخید ، من رو بغل کرد و گذاشت توش و هل داد و گفت :

ـ دستاتو محکم بگیر !

از ترسم دستامو محکم گرفتم لبه دیگ و نشستم ...زدم زیر گریه ... دایی بیرون آوردم و بوسیدم .

دیشب بعد از مدتها دوباره خوابش رو دیدم ، خواب روز عاشورای خونه بابا حاجی ، خواب دایی کوچیکه رو که دیگه نیست ... خواب زیرزمینی رو که چند سال بعد بخاطر رطوبت ریزش کرد و بخاطر نشست نکردن خونه مجبور شدن پر اش کنن ... خواب همه حس های خوبی رو که دیگه نیست و تکرار نشد ، خواب خودم رو که با چشمای ترسیده و دستای چسبیده به لبه دیگ تو زیرزمین پراز آب می چرخم و می چرخم ....

 


دیوار نوشت : تار و پود هستی ام بر باد رفت ، اما نرفت ..

                  عاشقی ها از دلم ، دیوانگی ها از سرم ...

 

تار و پود

 

از اون سر بالایی نفس گیر که بگذری ، یعنی دیگه داری نزدیک میشی .کوچه نسبتا خلوتیه . با درختای بزرگ و قدیمی کنار ( به ضم ک) .اونها رو که رد کنی، از دور صداش رو میشنوی که مشغول کاره . دامب دامب ...دامب دامب ...

کمی نزدیکتر کم کم در چوبی قدیمی و کنده کاری شده مغازه اش با میخ های بزرگ آهنی کوبیده شده روش پیداست. داخل مغازه تاریکه. نور خورشید مانع دیدن داخل میشه. یه اتاقک کوچیک تقریبا شیش متری با یه داربست چوبی کهنه .یه اتاقک دود گرفته با پیرمردی که هشتاد سال رو رد کرده و دیگه حرکت دستاش بیشتر از اون که تابع چشاش باشه غریزیه ! 

تو این زمونه فرش ماشینی ، توی این شهر که برخلاف ظاهر سنتی اش همه چی در حال مدرن شدنه ،و کار دست یه جورایی بی اجر و قرب ،پیرمرد هنوز می بافه ...از صبح تا شب ، بی خستگی ...

نزدیک تر که بری و چشات به تاریکی عادت کنه می تونی کمر خمیده ، دستای پینه بسته و صورت غرق چروک اش رو ببینی که با مهارت و بدون نیاز به چشماش می بافه و می بافه ...

انگار نقش تنهایی هاش رو توی تار وپود گره میزنه ، هر رج براش مث یه خاطره اس. خاطره یک دونه دخترش که از مخملک تلف شد . خاطره زنش که از غصه دخترش دق کرد ، خاطره همه روزهای تنهایی و بی کسی اش ...

نزدیک تر که بری پیرمردی روتوی یه دخمه و پشت یه دارقالی میبینی که با خاطره هاش زنده اس ،پیرمردی که با دستاش نفس می کشه...

 


دیوار نوشت : کم نامه خاموش برایم بفرست

                  از حرف پرام،گوش برایم بفرست

                  دارم خفه میشوم در این تنهایی

                  لطفاکمی آغوش برایم بفرست !

 

پرستو

 

بهش گفته بودن شاید اینجا خبری ازش داشته باشن .از صبح زود و قبل از باز شدن در اونجا بود .اولین نفر بود که وارد شد.راهنمایی اش کردن به یه اتاق .بعد از مدتی به یه راهرو با درهای زیاد .یه ساعتی بود که منتظر بود .اضطراب داشت .خدایا ... یعنی اینبار دیگه ...

هر بار که کسی از دری بیرون می اومد نگاه منتظرش رنگ میگرفت ... شاید برای من اومده ... . بلاخره یکی اومد ، با رو پوش سفید و ماسک و دستکش ! یعنی دکتره ؟ اما ... دکتر برای چی ؟ بچه من که ...

ـ شما خانم ... هستید ؟

ـ بله !

ـ این ماسک رو به صورتتون بزنین و همراه من بیاین .

از پله های زیادی پایین رفتن ،از درهای زیادی گذشتن تا وارد یه سالن بزرگ شدن ... چند بار پلک زد ...زانوهاش سست شده بود ، چیزی رو که میدید از توانش خارج بود ..

روی میزهای بزرگ وسط سالن پر از کیسه های سفید کوچیک و بزرگ بود ، باقیمانده استخونهای شهدای مفقود الاثر و مفقود الجسد ! بی اختیار به در تکیه داد و روی زمین نشست ..

ـ خانم ... خانم .. حالتون خوبه ؟

تمام توانش رو جمع کرد و سرش رو به علامت خوبم تکون داد ،مرد لیستی رو به دستش داد و گفت :

ـ ببین اسم پسرت توی این لیست هست ؟ لیست طبق پلاکهایی هست که تو تفحص پیدا شده . اگه اسم پسرت نیست یعنی ....

با دست لرزون لیست رو گرفت و نگاه کرد ... چند بار ... از اول تا آخر ..از اول تا آخر ... از اول تا ... نه ! نبود ! خدایا ...انگار قرار نیست این انتظار ۲۸ ساله تموم شه ... خدایا ...

از در سالن که بیرون اومد دیگه گریه امونش نداد .مثل همیشه یکراست رفت گلزار شهدا ... کنار  قبر خالی محمدش نشست و مثل همیشه عکسش رو بوسید .خدایا .. راضی ام به رضای تو ...


دیوار نوشت : گر چه از فاصله ماه زمن دورتری

                  ولی انگار همین جا و همین دور و بری

                  ماه می تابد و انگار تویی می خندی

                   باد می آید و انگار تویی می گذری

 

تو..

 

دستهای تو که باران باشد

دل من تنها نیست

بی تو در خلوت شبهای سکوت

سایه هیچ کسی پیدا نیست

چه کسی میداند

بی نوای باران

هیچ دلی

چون دل من تنها نیست !

 

اولین بار ...

 

تابستونها پاتوق ما خونه بابا حاجی - پدربزرگم - بود . خونه شون مشرف به آبشارهای معروف شهرشون بود .در واقع قسمتی از رودخونه از زیر خونه شون میگذشت .

اون روز بخصوص هم داشتیم با بچه ها قایم باشک بازی می کردیم . یکی چشم گذاشت و بقیه رفتیم واسه قایم شدن . محل مورد علاقه من ، ایوون کوچیکی بود که مشرف به اون آبشارها بود . یه جایی مثل یه بالکن یکی دومتری که بخاطر اینکه لبه اش کوتاه و آجرهای مشبک اش یکی در میون لق بود .مکان ممنوعه برای ما بچه ها بود .

اون روز اما قولی رو که به مادرم داده بودم شکستم و برای قایم شدن رفتم اونجا ...یه گوشه اش نشستم ، از لابلای آجرها ،آبشارها رو می دیدم و پسرهایی رو که اون روزها بنظرم شکل قهرمانهای قصه ها بودن .چون با جرات تموم از آبشارهایی به اون بلندی میپریدن تو آب .

می گفتن همه نمیتونن . قلق داره . باید بدونی از کجا بپری و کجا تو آب فرود بیای .من عاشق دیدنشون بودم .یادم رفت برای چی اونجام .محو تماشا شون شده بودم.

می رفتن عقب ... می دویدن و بعد ..... پفففففف وسط رودخونه ! چند ثانیه ناپدید میشدن و بعد روی آب می اومدن .از یه راه باریک بالا می رفتن و دوباره از سر ...نمی دونم چند بار بود پریده بودن ،نمی دونم نفر چندم بود ...

یکی شون رفت عقب ... دوید ... از آبشار پرید پایین .... جایی که نباید فرود اومد ... یعنی دقیقا زیر آبشار ... چند ثانیه روی آب اومد و بعد فشار ضربه های آبشار دوباره فرستادش پایین .

دوستاش پشت سرهم پریدن تو آب که کمکش کنن . با تیوپ ... با برفک های بزرگ ...اما زور آبشار از همه بیشتر بود . چند ثانیه بعد برای بار آخر روی آب اومد و برای بار آخر پایین رفت و .... دیگه هیچ ...

انقدر بهت زده بودم که نمی دونم چقدر تو اون گرما و تو اون آفتاب اونجا نشسته بودم .که مامان اومد بالا سرم:

ـ خورشید ! چش سفید ! مگه کری ؟ چقدر صدات کنم ؟نشستی تو آفتاب که چی ؟ مگه نگفتم اینجا نیا ؟ می خوای پرت شی پایین و بمیری ؟

بمیرم ؟ چند ساله بودم ؟ نمی دونم !فقط یادمه که عقل کوچیک من برای اولین بار باور کرد که مردن به همین سادگیه .. به همین راحتی ...

 


دیوار نوشت : گر دلت یاد کسی کرد و فرو ریخت به یکبار

                         یاد آر که من نیز به یاد تو چنینم ....

 

رفیق روزهای دور...

 

اولین دوچرخه زندگی ام ، سبز و سفید بود . کمی بلندتر از اونکه پام به زمین برسه . با یه زین که مثل صندلی تکیه گاه داشت .و البته دو تا چرخ کمکی که مانع افتادنم بشه . عاشقش بودم .

بعد از چند وقت بابا چرخهای کمکی رو برداشت و گفت باید یاد بگیری بدون این چرخها سوار شی . نمی تونستم . مرتب زمین می خوردم . زانوها و آرنجهام همه اش زخم و زیلی بود . ترس رفته بود تو دلم . دوچرخه سواری که عاشقش بودم ، سخت ترین کار دنیا شده بود .

یه روز صبح بابا صدام کرد . رفتیم تو کوچه . یه مسیر صاف رو که کمی هم شیب رو به پایین داشت انتخاب کرد و گفت :

ـ سوار شو !

ـ می ترسم بابا .... میترسم زمین بخورم . نمیتونم...

ـ نترس ! من اینجام .نیگا کن !پشت زین رو میگیرم ،نمی ذارم بیفتی..

تو پا بزن ! پا بزن خورشید ...

بابا پشت زین رو گرفت و همراه من دوید . صداش رو از پشت سرم می شنیدم که داد می زد :

ـ پابزن ! فرمون رو صاف بگیر ... رو برو رو نیگا کن ...

وقتی به پایین شیب رسیدم ،ترمز کردم ،برگشتم تا به بابا بگم ...اما..

بابا همون ابتدای مسیر ایستاده بود و به من لبخند می زد ....

 


دیوار نوشت : چون عزم رفتن میکنی درچشم غمگینم نگر

                    اندوه پیدا را ببین در اشک نا پیدای من !

 

 

غریب

 

اسمش غریب بود .جوون بود . تقریبا سی و یکی دو ساله .قد بلند و چهارشونه . . عصر یه روزابری پاییز که بی بی خانوم از جلسه هفتگی قرآن بر می گشت ، دیده بود که  بچه ها سنگ اش می زدن . بچه ها با تشر بی بی فراری شده بودن و غریب مونده بود و شکستگی بالای ابرو اش و صورت سیاه از گرد و  خاک اش که خون نصف اش رو پوشونده بود .

بی بی چشمهای بی پناهش رو ، لباسهای پاره و سادگی و  بی کس و کاری اش رو دیده بود و دلش سوخته بود . با موافقت حاج بابا ، غریب از اون شب مهمون و ساکن اتاق کوچیک توی حیاط شده بود.

صبور بود و کم حرف . گاهی چیزایی رو که بی بی خریده بود از مغازه سر کوچه براش می آورد و بعد برای گرفتن جایزه اش می اومد : یه لیوان چای ... چای که نه ! یه لیوان آب جوش با ته رنگ چای و یه قندون قند ! غریب عاشق چای و قند بود . سر ظهر که میشد ، هر جا که بود ، صدای اذان رو که می شنید ، خودشو می رسوند خونه و از همون سر ایوون داد میزد :

_ بی بی ... بی بی .... ناهاره ! اذوونه ... ناهاره !

و به محض اینکه چشمش به بی بی می افتاد به شکمش اشاره می کرد و می گفت :

_ بی بی ... ناهار ... خالییییه ! خالی ....

همدم روزا و شبهاشون شده بود غریب . هر جا بودن ، اون هم بود . مثل یکی از بچه هاشون . بقیه بچه ها هم دوستش داشتن و هواشو داشتن . با همه سادگی اش با همه مهربون بود .

یه روز اما از خونه بیرون رفت و .... دیگه بر نگشت ! غریب گم شد ! به همین سادگی ! بچه های بی بی همه جای اون شهر کوچیک رو دنبال اش گشتن . اما نبود . بعضیا میگفتن برادری داشته که اونو پیدا کرده و باخودش برده ، بعضیا میگفتن تو رود خونه غرق شده و بعضیام عقیده داشتن که غریب پسر عاقلی بوده که خودشو به سادگی زده بود و حالا برگشته به شهرش . اما هر چی که بود ... غریب تو شهر غریب و میون آدمای غریبه گم شد !

 

*... اما مهربونی ، اطمینان به یه غریبه ، کمک به یه بی پناه  .... کاش اینا گم نشه هیچ وقت . کاش ... 

 


دیوار نوشت : نترس از هجوم حضورم ...چیزی جز تنهایی با من نیست ..

 

رویا

 

سر ظهره . دارم تو خیابون امیری قدم میزنم . برعکس همیشه که این وقت روز خلوته ، امروز شلوغه . یه زن با چادر عربی و یه بچه تو بغل اش داره جلوتر از من راه میره . بچه سبزه اس با موهای فرفری و چشمهای تیره ، مثل اکثر بچه های اینجا .

یهو صدای سوت ممتد میاد و بعد فریاد کسی رو میشنوم که میگه :

ـ بخوابیــــــــــد ، بخوابید رو زمیـــن ...

بی اختیار خودم رو پرت میکنم و همزمان صدای انفجار میاد ،چند بار پشت سرهم ...

گیج از جام بلند میشم ، گوشهام زنگ می زنه ، چند مغازه آتیش گرفتن ، همه جا پر از دوده ، به سختی نفس میکشم ، زن چادری جلوتر بی حرکت افتاده . می رم سمتش ،چشماش بسته ان ، تکونش میدم ، بی فایده اس ، انگار مرده .

بچه اما سالمه ، بغل اش میکنم .خیابون شلوغه ، همه دارن فرار میکنن ، پشت سر هم صدای انفجار میاد ، میدوم سمت خونه .

به خونه که میرسم ، هنوز صداها رو میشنوم از دور . داخل ساختمون میشم . حواسم نیست انگار ، این چادر چیه سرم ؟ این پسر بچه با این چشای درشت که چادرم رو گرفته کیه ؟ انگار یکی تو گوشم میگه : پسرت ! پسرم ؟ چرا چیزی یادم نمیاد ؟

صدای انفجارها یادم میاره که وقت ندارم ، بچه رو میذارم زمین و میرم سمت اتاق خواب . چمدون کوچیکه رو برمیدارم . اول مدارک ...

صدای درمیاد . شوهرمه . با سر و روی خاکی ... میگه :

ـ خورشید ، همه چی ر برداشتی ؟ فقط مدارک و چیزای مهم ، زود باش ، پالایشگان زدن ، باید عجله کنیم ، ماشین دم در منتظره .

چمدون رو میدم دستش ، بچه کوچیکه رو بغل میکنم ، دست پسرم رو میگیرم و سوار ماشین میشیم . برمیگردم از شیشه عقب نگاه میکنم ، پشت سرمون دارن جاده رو میکوبن ...

 


این خواب رو به همین واضحی حدود یک سال میشه که تقریباهر ماه میبینم . میگن خوابهایی که تکرار میشن ، پیغامی دارن . کسی تعبیر خواب بلده ؟ این رو هم بگم که تو واقعیت هیچ کدوم از چیزایی که تو خواب میبینم رو ندارم .


دیوار نوشت : به یاد رضا .... که رفیق بود !