هواگرم شده . و همراهش بادشدید و خاک که چند روزه آسمون رو تیره کرده .
نذر دارم . یه نذر عقب افتاده که حالا وقت ادا کردنشه .
صدای زنگ تلفن بلند میشه و بعدش پیغامگیر ؛
_ خورشید ! میدونوم دستت بند . زنگ زدوم که بگوم ،مو وقت نمی کونوم بروم برا گرفتن نون . کارخودته ! شرمنده ! جلسه م زودتموم شد ، خودومه می رسونوم بت !
زیرقابلمه ی مرغ رو کم میکنم تا گرم بمونن . برنج رو چک میکنم . ظرفهای یه بار مصرف رو ...همه چی مرتبه .
نیم ساعت بعد دم نونوایی م و تندتند نونهای داغ رو تو کیسه پلاستیکی میذارم . سنگینی نگاه زن رو حس میکنم _ می گوم عزیزوم ، ایی همه نون برا چیت ؟ خو یه روز بمونه کهنه میشه نعمت خدا
_ نذر دارم امشب خاله !
صورت سبزه ش پر از چروکه ،چشمهای قهوه یی روشن داره . موهای بیشتر رو به سفیدیش از زیر شیله ی سیاهش پیدان .عبا سرشه و تو یکی از دستای خالکوبی شده اش یه پنج تومنی کهنه ن .
کمی من و من میکنه ؛
_خونه تون کجان عزیزوم ؟ ما همی خیابون پشتی یم ، گفتوم اگه ممکنه ...
صحبتش رو صدای زنگ گوشیم قطع میکنه ؛
_ خورشید ! مو سرخیابونوم ! نون گرفتی ؟
میگم که گرفتم که منتظر میشم دنبالم بیاد . آخرین نون رو تو کیسه میذارم و برمیگردم سمت زن که بگم آدرس دقیق بده که بگم چندساله که نذرم رو اگه شده مسافت طولانی تر میبرم تا بدونم حداقل دست کسی میرسه که باید ... که بگم...
ولی نیست ! رفته !
شب ٬ وقتی آخرین ظرفای غذا رو به نگهبان ساختمون نیمه کاره سرخیابون و سرباز سرپست دم درفرمانداری میرسونم ، هنوز دلم سنگینه . نذرم ادا شده و باید شونه هام سبک باشه ، ولی سنگینم ، سنگین وتلخ . سنگین غفلت خودم و حرف نگفته چشمهای روشن زن ...
دیوار نوشت ؛
نگاه میکنم از غم به غم که بیشتر است
به خیسی چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است ...