دیوار نوشت ؛
گاه آنکس که به رفتن چمدان می بندد
رفتنی نیست ، دو چشم نگران می خواهد ...
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 15:22 توسط خورشید
|
دیوار نوشت ؛
گاه آنکس که به رفتن چمدان می بندد
رفتنی نیست ، دو چشم نگران می خواهد ...
دیوار نوشت ؛
مپرس حال مرا ، روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام ، هیچ کس کنارم نیست
مرا ز عشق مگویید ، عشق گمشده یی ست
که هرچه هست ندارم ! که هرچه دارم نیست ...
دیوارنوشت ؛
دیوانه تر از مردم ِدیوانه اگر هست
جانا به خدا من ...به خدا من ... به خدا من ...
یک دم نه به یادِ من و رنجوریِ من ، تو
یک عمر، گرفتار به زنجیرِ وفا من !
دیوار نوشت ؛
باید به این اوضاع بد عادت کنم اما
می ترسم از چیزی که آسان می رود از دست
هر روز یک چیز جدیدی روی خواهدداد
هر روز یک چیزی برای غصه خوردن هست ...