مطب مثل همیشه شلوغه . یه ساعتی طول میکشه تا نوبتم بشه . اینو منشی میگه . ترجیح میدم همینجا بشینم و منتظر بمونم . سرو صدای زیادی هست . انگار توی یه کندوی زنبور باشی . تلفن پشت سر هم زنگ می خوره .

صدای گریه و شلوغ کاری بچه هایی که با مادراشون اومدن هم بساطی درست کرده . بیشتر از همه اما حواسم به پسر بچه ای تقریبا چهار ساله میره که همه اش می خنده و از کوچیکترین وسیله واسه بازی و سرگرمی استفاده میکنه . بی اختیار بهش لبخند می زنم . نمونه بارز یه پسر بچه شیطون و شاد .

دینگ! صدای زنگ این یعنی نفربعدی میتونه وارداتاق دکتر بشه .

_ شماره ۳۵ بفرمایید داخل .

شماره ۳۵ ، مادر پسرک چهار ساله ، دست بچه اش رو میگیره و می خواد وارد اتاق دکتر شه که منشی میگه :

- خانوم ... خانوم ... ورود بچه ها ممنوعه ! باید بیرون بمونه .

پسر که میشنوه ، محکم پای مادرش رو میچسبه

- می خوام بیام ... می خوام بیام ...

مادر سعی میکنه بچه روازخودش دورکنه وقانع اش کنه واسه موندن :

- امیرعلی... اگه پس خوبی باشی و بمونی اینجا واسه ات یه ماشین خوشگل می خرم .

- نه... می خوام بیام ... می خوام بیام ...

دینگ !

- خانوم زود باشین . دکتر منتظرن . می بینین که چقدر شلوغه . می خواین نوبتتون رو بدین به کسی دیگه ؟

زن دوباره سعی میکنه اینبار با تحکم دستای بچه رو از مانتوش جدا کنه ... بچه بیشتر بهش می چسبه . از نگاهش معلومه که ترسیده ...

دارم از بین صندلیا راهی پیدا می کنم که برم جلوتر و پیشنهاد نگه داشتنش رو به مادرش بدم که یه هو ...

شترق !  انگار این سیلی به گوش من خورده . تمام تنم یخ می کنه .از کسایی که رو بچه ها دست بلند میکنن خوشم نمیاد . اون هم بخاطر همیچین دلیل مسخره ای .

پسر کوچولو هیچی نگفت . فقط یه قدم عقب رفت و چسبید به دیوار ... مادر بین دلجویی از بچه اش و رفتن به اتاق دکتر مردد بود که .... دینگ ! مادر دکتر رو انتخاب کرد .

باورش برام سخت بود ، اما امیر علی حتی یه قطره اشک هم نریخت . با اینکه چشاش از شدت اشک درشت تر بنظر می اومد و جای انگشت های مادرش رو صورتش قرمز بود ...

وقتی زن از اتاق دکتر بیرون اومد . بچه رو بغل کرد و بلند بلند توضیح میداد که سه تای دیگه خونه داره و این از همه کوچیکتره و کلافه اش کرده و همه پشت سر هم هستن و ...

و نگفت بچه مقصر حماقت ما بزرگترا نیست . نگفت که خدا لعنت کنه اونی رو که این تخم لق رو تو دهن مردم شکست که: هر آنکس که دندان دهد ، نان دهد ...و نگفت بچه ای که دنبال مهر مادرشه و کتک تحویل می گیره ، پس فردا تو بزرگی چی قراره تحویل بقیه بده و نگفت ....

من چشمم فقط به امیرعلی بود ... پسری که نه دیگه لبخند زد و نه دیگه یه کلمه حرف ...

 


دیوار نوشت : دیوانه ام و تو تهمت مست نزن !

                     از کار گذشته بر دلم بست نزن !

                     ای عابر بی خیال از دور ببین

                     لطفابه دل شکسته ام دست نزن !