رویا
سر ظهره . دارم تو خیابون امیری قدم میزنم . برعکس همیشه که این وقت روز خلوته ، امروز شلوغه . یه زن با چادر عربی و یه بچه تو بغل اش داره جلوتر از من راه میره . بچه سبزه اس با موهای فرفری و چشمهای تیره ، مثل اکثر بچه های اینجا .
یهو صدای سوت ممتد میاد و بعد فریاد کسی رو میشنوم که میگه :
ـ بخوابیــــــــــد ، بخوابید رو زمیـــن ...
بی اختیار خودم رو پرت میکنم و همزمان صدای انفجار میاد ،چند بار پشت سرهم ...
گیج از جام بلند میشم ، گوشهام زنگ می زنه ، چند مغازه آتیش گرفتن ، همه جا پر از دوده ، به سختی نفس میکشم ، زن چادری جلوتر بی حرکت افتاده . می رم سمتش ،چشماش بسته ان ، تکونش میدم ، بی فایده اس ، انگار مرده .
بچه اما سالمه ، بغل اش میکنم .خیابون شلوغه ، همه دارن فرار میکنن ، پشت سر هم صدای انفجار میاد ، میدوم سمت خونه .
به خونه که میرسم ، هنوز صداها رو میشنوم از دور . داخل ساختمون میشم . حواسم نیست انگار ، این چادر چیه سرم ؟ این پسر بچه با این چشای درشت که چادرم رو گرفته کیه ؟ انگار یکی تو گوشم میگه : پسرت ! پسرم ؟ چرا چیزی یادم نمیاد ؟
صدای انفجارها یادم میاره که وقت ندارم ، بچه رو میذارم زمین و میرم سمت اتاق خواب . چمدون کوچیکه رو برمیدارم . اول مدارک ...
صدای درمیاد . شوهرمه . با سر و روی خاکی ... میگه :
ـ خورشید ، همه چی ر برداشتی ؟ فقط مدارک و چیزای مهم ، زود باش ، پالایشگان زدن ، باید عجله کنیم ، ماشین دم در منتظره .
چمدون رو میدم دستش ، بچه کوچیکه رو بغل میکنم ، دست پسرم رو میگیرم و سوار ماشین میشیم . برمیگردم از شیشه عقب نگاه میکنم ، پشت سرمون دارن جاده رو میکوبن ...
این خواب رو به همین واضحی حدود یک سال میشه که تقریباهر ماه میبینم . میگن خوابهایی که تکرار میشن ، پیغامی دارن . کسی تعبیر خواب بلده ؟ این رو هم بگم که تو واقعیت هیچ کدوم از چیزایی که تو خواب میبینم رو ندارم .
دیوار نوشت : به یاد رضا .... که رفیق بود !